تبليغاتX
٭ ◊▪● Dodare ●▪◊ ٭
 
٭ ◊▪● Dodare ●▪◊ ٭

به نام خدایی که باران را آفرید تا گل ها بخندند
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
اساكله



شنبه 30 خرداد1388-0:35 |   | دودره | گروه  |لینک به نوشته
الهام خانوم

درود دودره از دیار دوائر دور بر تو باد.دیشب حس شعر اومد ولی زود پرید.

ناله باران

چرا باد وزان دامغان اکنون که می خیزد تمام برگهای این درختان را وجین کرده

 ولی افسوس ای دردا ! گناهان را نمی ریزد؟

چرا این باد وحشی شبانگاهی به درها آن چنان محکم که می کوبد مرا در هم نمی کوبد ؟

چرا باران که می بارد دل من را نمی شوید؟ چرا با بارش باران گلی در من نمی روید؟

چرا خون در رگم جاریست؟ به دنبال چه می جوید؟

چرا درد دلش با این من تنها نمی گوید؟

این شعر ادامه دارد...

فردا تولد نداست. امشب جشن می گیریم. وای چه خوش میگذره امشب !!!

بچه ها التماس دعای فراوان دارم



پنجشنبه 28 خرداد1388-18:10 |   | دودره | گروه چرت |لینک به نوشته

سلام دوستان.چطورید؟چی کارا می کنید؟ امتحانا رو خوب دادید؟ شکر خدا امتحانامون تموم شد . اصلا نفهمیدم کی شروع شد؟ در واقع کل ترم رو نفهمیدم چطوری گذشت.کلا این ترم خیلی گند بود. امتحانا رو هم که اصلا نمیدونم چطوری دادم؟شاید خوب دادم؟ شایدم بد دادم؟ شایدم ندادم؟اصلا کی داده کی گرفته؟ دلت پاک باشه.چقد وبلاگ زیبایی دارم.حوصله چرت گفتن دارم.

چرا این امینی و بیات این همه می خونن ولی بازم میگن ما میفتیم؟

چون می خوان با آدم همدردی کنن عجب انسانهای بزرگی هستند. من بهشون افتخار می کنم/.

چرا من آز ۲۰ شدم؟

الله اعلم!!!!

جالبش اینه ! سر جلسه امتحان فیزیک خانومه آزمون اومده بود بالا سرم . گفت الهام جان چطور دادی امحاناتو!

فک کن! الهام جان صدام کرد.

اسممو بلد بود .

تازه کجاشو دیدی؟ 

اون مرده که تو سوله کار می کنه وقتی داشت مهر امتحاناتو میزد گفت سلام خانوم متقی!!!!!!برگه اولو بیارید مهر بزنم.

اینو دیگه نمیتونم باور کنم.

دیگه این که منتظرم ترم بعد شه.کلی برنامه ریختم واس ترم بعد

واسه اصول ۲و ...

یه سوال اصولو با اطمینان زدم. اون که گفته بود علامته کامنت  کدومه؟

وای الان اف رحیمی اومد سایت بهم گفت نمرات فیزیکو زدن تو ابوریحان.

میگه از دخترا انداخته نداشتیم.ولی من باورم نمیشه. باید با چشم خودم ببینم.

در کل بهشون فک نمیکنم.

من فقط مامانمو می خوام.مامان خوبم . چقد این روزا دلم واسش تنگ شده. یادش بخیر همیشه شبای امتحان تا صبح باهام بیدار میموند.چقد دوسم داشت. الانم دوسم داره. همیشه دوسم داشته. من الیه مامانمم. مامانمو میخواااااااام 

خوب دیگه جم کن خودتو.

کلا همه این ترم خرخون شدن. دوستان خوشحالم که هدفمند شدید.

روز مادر زنگ زده بودم مامان بزرگم. بهش میگم عزیز. انقد خوشال شده بود که باهام فارسی حرف زد!. از من سلیس تر و روان تر سخن گفت. چقد ذوق کرده بود الهی فداش شم.

من عزیزمم می خوام.همش می گفت الهام بیا خونمون واست آش درست کنم. منو از الهه بیش تر تحویل می گیره. (الهه خالمه. از من یه سال بزرگتره )این خالم هم خیلی خر شانسه. حال ندارم بگم چرا!

 آبجی مریم جونم هم  ۴ تیر کنکور داره .همش زنگ می زنه بهم. میگه وقتی باهات حرف می زنم انرژی میگیرم.چقد آبجیه خوبی داشتم. همیشه مثل یه برادر ساپورتم میکرد.

خداااااااااا. من آبجیمم می خوام

 

چقد سایت سوت و کوره. من اینجام. ندا و دوست جون جونیش مهناز هم اونورن. با ۲ تا ارشد.

مریم بندی هم الان اومد.

دانشگامون چقد ضایس خدا. کل کشور دانشجو ها شورش کردن. ما عین اساکله سرمونو انداختیم پایین. میریم امتحان میدیم میایم.

ما میذاریم رو حساب سیاست!

یونی ما فوق سیاسی ترین یونیه ممکنست!

درباره انتخابات هم انقد صحبت شده که دیگه حالو بهم میخوره چیزی ازش بشنوم.

مثل ...گ پشیمون شدم از اینکه این لکه ننگ بر شناسنامه ام تا آخر عمر عذابم خواهد داد و از اینکه من هم گول خوردم مثل گوسفندی که با فلوت هر جا بخوان میبرنش دقیقا همون جایی رفتم که یه سریها میخواستند ای کاش ..... رسما از همین جا اعلام میکنم:توبه!

تو را به دوستی

تو را به راستي

مرا خراب کن

که رستکاري و درستکاري دلم

به دستکاري همين غم شبانه بسته است

تو را به دوستي ...

ای گند توگند گند گندم از گند!!!!!  !      من گند ندیدم به گندی تو گند!!!!!!!

به پایان آمد این ترم .

راستی امتحان ریاضی ۲ هنوز مونده. یادم رفته بود آخریه رو!

در کل اونم تموم میشه و میره.

ولی چرت گویی های من تموم نمیشه.

اه! همه سایتا هم فیلتر شدن.

 هیچ جا نمیشه رفت باید با همین دودره ی یه لا قبا هال کنیم.

گرانی نان و ارزانی جان. اسیر زندان. آری. زندان.گور زندان بان.

چی دارم میگم من؟

تو می فهمی؟

عمرا اگه بفهمی.

فقط مامانم میفهمه من الان چمه.

مامان جونم.

خدایا خیلی دلم واسه خونوادم تنگ شده.

واسه کسایی که منو دوس دارن به خاطر خودم. و دوس داشتنشون عمر داره.نمی میره.

دیگه اینکه جونم بگه براتون از حال و هوای خوابگاه.

خیلی جو خر خونیه. ملتو میبینی روزی یه بار اونم موقع مسواک زدن.

و اینکه ...

گله دارم که ندانم ز چه من دلم شکسته.  ز صدای زن خسته؟ ز دست های ینه بسته؟ ز همان حس قشنگی که دگر رفته و جسته! به سیاهی وجودم. که کوتهی سجودم . ز غم ناله ی مادر به سردی سکوتم.

دلم یه ذره اعتماد میخواد. یه ذره

.

ربطی نداره ولی شاعر میگه:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه اورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی.

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من میهمان هرشبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور.

منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،

به تابوت سبز ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلوراجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

فقط زمستونا نیس که سرده.

اینجا دامغان در این لحظه در این روز بهاری نزدیکای تابستون سردترین نقطه ی دنیاس.

هر چقدم که هوا گرم باشه تا قلبت سرده دنیا زمستونه.

زمستون.

 

بای



سه شنبه 26 خرداد1388-23:52 |   | دودره | گروه پرت |لینک به نوشته
یه شعر ممنوعه از فروغ و بسیار قشنگ از نظر من

عصیان (بندگی )ا


بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز


گر چه از درگاه خود می رانیم، اما
تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی


نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها


چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقهء زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا !


سینهء سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی


جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته


آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ، با من خاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را


سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم


دانم از درگاه خود می رانیم، اما
تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی


چیستم من؟ زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم


کی رهایم کرده ای ، تا با دوچشم باز
برگزینم قالبی ، خود از برای خویش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش


من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟
من به دنیا آمدم بی آن که «من» باشم


روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
ظلمت شبهای کور دیرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالایی
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو


کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
رو بسوی آسمان های دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد


می دویدم در بیابان های وهم انگیز
می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
می شکستم شاخه های راز را اما
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست


راه من تا دور دست دشت ها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش


عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم ؟
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم


از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش ؟
دانه اندیشه را در من که افشانده است ؟
چنگ در دست من و من چنگی مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است ؟


گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟
باز آیا می توانستم که ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود ؟


ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم ، هیچ


سایه افکندی بر آن «پایان» و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا


می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد


خویش را ‌آینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت، گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرست تو


گوسپندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده


می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
«آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
هر که شیطان را به جایم برگزیند، او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .»


آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی، در راه بنشاندی


مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد


هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
شعر شد، فریاد شد، عشق و جوانی شد
عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد


موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان می خواران خروش افکند
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد


نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
خنده شد دندان مه رویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد


سحر آوازش در این شب های ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بیابان شد
بانگ پایش در دل محراب ها رقصید
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد


هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها کردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا کردی


چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
ما به پای افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیرهء قوم «ثمود» تو


خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختیشان، سوختی با برق سوزانی


وای از این بازی، از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی ؟
رشتهء تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی


چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با «خطا»، این لفظ مبهم، آشنا گشتیم
تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید
تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتیم


گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان کردهء عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود ؟


تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگویی می توانی این چنین باشی
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی


چیست این شیطان از درگاهها رانده ؟
در سرای خامش ما میهمان مانده
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذت های دنیا را بیافشانده


چیست او، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟
تیره روحی، تیره جانی، تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لب های بی لبخند
تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی


میل او کی مایهء این هستی تلخست ؟
رأی او را کی از او در کار پرسیدی ؟
گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی


ای بسا شب ها که در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند
سخت می نالیدند و می دیدم که بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ و فسون بودند


شرمگین زین نام ننگ آلودهء رسوا
گوشه یی می جست تا از خود رها گردد
پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد


ای بسا شب ها که با من گفتگو می کرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است :
شیطان : تف بر این هستی، بر این هستی دردآلود
تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست


خالق من او، و او هر دم به گوش خلق
از چه می گوید چنان بودم، چنین باشم ؟
من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم


دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد
تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه
عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد


دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
منتظر، برپا، ملک های عذاب او
نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنه قربانیان بی حساب او


میوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
ناز ده کس را شرار تازه ای در دل


دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فریب خلق را آموخت


من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش
بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
ای مریدان من، ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزیده، نیک سنجیده


ای مریدان من، ای گمگشتگان راه
راه، راهی نیست تا راهی به او جوییم
تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟
راه ناپیداست، ما خود راهی اوییم


ای مریدان من، ای نفرین او بر ما
ای مریدان من، ای فریاد ما از او
ای همه بیداد او، بیداد او بر ما
ای سراپا خنده های شاد ما از او


ما نه دریاییم تا خود، موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود، خشم خود باشیم
ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ؟


ما نه آغوشیم، تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
ما نه «ما» هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه «او» هستیم تا از خویشتن ترسیم


ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام خود را با فریبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد


ای مریدان من، ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
گر چه او کوشیده تا خوابم کند، اما
«من که شیطانم، دریغا، سخت بیدارم »


ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم
ای بسا شبها که من لب های شیطان را
چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم


ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچین
دست هایم با نوازش ها فرود آمد
ای بسا شب ها که تا آوای او برخاست
زانوانم بی تأمل در سجود آمد


ای بسا شب ها که او از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد
آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد


بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
«ما که خود افتادگان زار مسکینیم»
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی ، نقش جادویی نمی بینیم


ساختی دنیای خاکی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ، جز فریبی نیست
ما عروسکها، و دستان تو دربازی
کفر ما، عصیان ما، چیز غریبی نیست


شکر گفتی گفتنت، شکر ترا گفتیم
لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم ؟
راه می بندی و می خندی به ره پویان
در کجا هستی ، کجا، تا در تو ره جوییم؟


ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟
پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟


این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش، سراپا ناله های درد
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا ها
از غبار جسمها، خیزنده دودی سرد


خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
می فروش بیدل و میخواره سرمست
ساقی روشنگر و پیر سماواتی


این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست !


یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
آن که از بخت سیاهش نام «شیطان» بود
آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت، دانستم، نه جز آن بود


این منم آن بندهء عاصی که نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست
وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم، یا نگویم، جای من آنجاست


باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده می گیری که روزی کفر گو بودم
در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم


کفه ای لبریز از بار گناه من
کفهء دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگ های تیرهء صحرا؟


خود چه آسانست در آن روز هول انگیز
روی در روی تو از خود گفتگو کردن
آبرویی را که هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !


در کتابی، یا که خوابی، خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم


خشم کن، اما ز فردایم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد، چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه، من، خدایا، صید ناچیزی


تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگین، تک درختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش


در پس دیوارهایی سخت پا برجا
«هاویه» آن آخرین گودال آتشها
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
جسم های خاکی و بی حاصل ما را


کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی
یا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود
می چشیدیم این شراب ارغوانی را
نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود


سال ها ما آدمک ها بندگان تو
با هزاران نغمهء ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم


تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم
چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی


گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
سالها رخساره بر سجاده ساییدند
از تو نامی بر لب و در عالم رویا
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند


هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را
هم به «فرداهایشان» با کینه خندیدی
گور خود كشتند و ای باران رحمتها
قرن ها بگذشت و بر آنان نباریدی


از چه می گویی حرامست این می گلگون؟
در بهشت جوی ها از می روان باشد
هدیهء پرهیزکاران عاقبت آنجا
حوری یی از حوریان آسمان باشد


می فریبی هر نفس ما را به افسونی
می کشانی هر زمان ما را به دریایی
در سیاهی های این زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی


ما اگر در این جهان بی در و پیکر
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
بارالها، باز هم دست تو در کارست
از چه می گویی که کاری ناروا کردیم؟


در کنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را


حافظ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر «جوی» بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را


چیست این افسانهء رنگین عطرآلود ؟
چیست این رویای جادوبار سحر آمیز؟
کیستند این حوریان، این خوشه های نور ؟
جامه هاشان از حریر نازک پرهیز


کوزه ها در دست و بر آن ساق های نرم
لرزش موج خیال انگیز دامان ها
می خرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها


آب ها پاکیزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
گاه چیده، گاه بر هر شاخه ناچیده


سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی
ساقیان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل

قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج
تخت ها، بر پایه هاشان دانهء الماس
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می ترواد عطر تند یاس


ما در اینجا خاک پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان راندهء رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مؤمنان بی گناه پارسا خو را


آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت، بارالها، خود ثوابی بود


هر چه داریم از تو داریم، ای که خود گفتی:
« مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
هر که را من خواهم او را تیره دل سازم
هر که را من برگزینم، پاک دامانست .»


پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی ، میل میل تست
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم


تو چه هستی ای همه هستی ما از تو ؟
تو چه هستی ، جز دو دست گرم در بازی؟
دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی - تا بندهء سر گشته ای سازی


تو چه هستی، ای همه هستی ما از تو
جز یکی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه می آیی و می خندی به روی ما


تو چه هستی ؟ بندهء نام و جلال خویش
دیده در آینهء دنیا جمال خویش
هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش


برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی
شیرهء شب های شومی، ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری


خود پرستی تو، خدایا، خود پرستی تو
کفر می گویم، تو خارم کن، تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی -در دلم بنشین و پاکم کن


لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز «خود» سوزیم
بعد از آن یا اشک، یا لبخند، یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

 

ممنون که می دونم نخوندید

دودر



جمعه 15 خرداد1388-0:48 |   | دودره | گروه ادبی |لینک به نوشته
پنج شنبه طوفانی

واااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااا ایییییییییییییییییولللللللللل

خوب شد نرفتم خونه عجب روز باهالی بود امروز!

 ساعت ۱۰ صبح با صدای سرپرست و بقیه بچه ها از خواب بیدار شدم که از تو حیاط داد میزدن که الهام متقی بدو بیا سوله! . بعد فهمیدم امروز روز مسابقات آمادگی جسمانی پرش با گونی و طناب کشی و ایناس. سریع حاضر شدم رفتم سوله. جلو در سوله کلی ماشین و مینی بوس بود. کم کم متوجه شدم که نه بابا قضیه جدیه!

بعد کلی مسابقات طول کشید تا یه نیم ساعت پیش که برنده شدیم.

ولی علت اینکه خیلی خوشحالم اینه که تیم ما واقعن از جون مایه گذاشت چون تیم شهر های شاهرود و بجنورد و مشهد خودشون رشتشون تربیت بدنی بود همشون هم بدن هاشون ورزیده و قوی بودن.

مخصوصا تو قسمت طناب کشی که تیم ما خیلی استقامت کرد.بقیه تیم ها  راحت می بردن ولی بچه های ما بیچاره ها خیلی بهشون فشار اومد بطوریکه بعد از هر بار برد هممون روی زمین پهن می شدیم. خیلی باهال بود.آخرش انقد خوشحال بودیم که کل اعضای  تیم دیگه هیچی نمی فهمیدیم و همگی ریختیم وسط و ........اینا.

در کل خیلی خوب بود. ایران به ما افتخار کرد.

ولی آخرش خیلی جو گیر شده بودیم کلی عکسای جفنگ انداختیم که گفتن عکساتون میره تو کامپیوتر  انجمن ورزشیها!

دیگه جوه دیگه! عیبی نداره. چی کار میشه کرد!!

الان که حال ندارم. ولی بعدن چند تا از عکسها رو تو وب میذارم.

تا بعد

یا زهرا

بای

توضیحات:

سوله همون باشگاه ورزشی دانشگاهمونه.نمی دونم چرا بهش میگن سوله؟ واس من هم سواله؟

 



پنجشنبه 31 اردیبهشت1388-18:39 |   | دودره | گروه مطالبه با حال |لینک به نوشته
عنوان و کوفت!

علیک سلام. خوب حوصله ندارم پست بزارم دیگه! از چی مطلب بذارم؟

ازین که ۲شنبه دوباره آزمایشگاه خواب موندیم نرفتیم و استاد گفت من اینارو میندازم بگم؟یا از کلاسای خشک و نامفهوم اصولمون که هیچی بارم نیس؟یا از گم شدن مداوم کارت غذام؟از غذاهای خوشمزه سلفمون بگم که این هفته کلی تلفات داشت؟یا از این که الان آخر هفتس و همه رفتن خونشون و من موندم تو دامغان! خدااااااا

نامردا! چرا گفتید نیام خونه؟ یعنی چی مریم کنکور داره؟ منم پارسال کنکور داشتم.

می بینید که چقد هم کنکورمو خوب دادم. الانم در دانشگاه دامغان قبول شدم و دارم هالشو می برم.

هو استاد مرتضوی یعنی چی انقد بد درس میدی؟ خجالت نمی کشی؟آخه به تو هم میگن استااااااااد؟؟من اصول بیفتم کی میخواد جواب گو باشه؟؟؟

اه ! بازم صدای پیج خوابگاه میاد!!!

:  دانشجویان محترم توجه کنند آقایون داخل خوابگاه هستند

به درک! آقایون که همیشه اینجا هستن.شدن خواجه حرم سرامون!~

چپ میریم راست میریم آقایون داخل خوابگاهن.

یعنی چی؟ می خواید یه دفه نور محمدی ها رو هم بیارید اینجا با هم زندگی کنیم دیگه؟؟؟؟؟

ای بابا بازم صدای پیج خوابگاه میاد:

: دانشجویان محترم توجه کنن آقایون از خوابگاه رفتند

اوسکولمون کردید دیگه؟ اینا که همین الان اومده بودن؟؟؟؟؟؟

من نمیدونم این آقایون تاسیتاتی که همش اینجا هستند ولی چرا بازم همه چی خرابه؟؟ الان مثلن همین سایت که من نشستم ۳ تا از مهتابی ها سو خته. ۲ تاشونم در حال چشمک زدن هستن.

الان یاد چن وقت پیش افتادم که پیج کردن: خانوما توجه کنن از یه ربع دیگه به مدت ۳ ساعت آب خوابگاه قطع میشه.خلاصه همه تو صف دسشویی وایساده بودن. ما هم جو گیر شدیم همه ظرف ها رو پر از آب تصفیه کردیم. ولی نیم ساعت دیگه هم که اومدیم هنوز آب خوابگاه قطع نشده بود تا اینکه دوباره پیج کردن:  خانوما مشکل قطعی آب خوابگاه بر طرف شده. و دقیقا ۵ دقیقه بعد از اون پیج آب سوییت ما قطع شد.

دیگه دامغانه دیگه! چه انتظاری میشه داشت؟؟؟؟

توقع هایی داریدااااا!!!!!

راستی امروز بچه های انجمن کامپیوتر  انجمنو راه اندازی کردن. ما هم الکی رفتیم ۴ تا نظر دادیم اومدیم.

به افتخار علوم کامپیوتری ها ...... کفو بیا تو کارش{شکلک کف زدن هم نداره این بلاگفای عقب مونده!!!}

دیگه همین دیگه

آها امتحانای میان ترممون هم تموم شدنتقریبا بدک نبود.

ولی هفته بعد ۲شنبه امتحان ترم آزمایشگاه داریم. البته منو محدثه که زیاد امیدی به  این یه واحدی آزمایشگاه نداریم  اما با این حال با جنازه تصمیم گرفتیم اگه استاد به ما نمره ۱۰  به بالا داد سر کلاس شیرینی پخش کنیم

البته اگه یک درصد امید به پاس شدن بود عمرا همچین تصمیمی نمی گرفتیم.

وای چقد نوشتم . خودمونیما!

ایول الهام خانوم!

چی چیو ایول؟ چرا بچه رو الکی تشویق می کنی. به جای اینکه به درس تشویق کنی!!!!!!

چرا انتخابات شروع نمیشه  من برم رای بدم. من ذوق دارم رای بدم

دیگه اینکه هیچی دیگه!

کامپایلش میشه: و دیگر هیچ!

 



چهارشنبه 30 اردیبهشت1388-18:7 |   | دودره | گروه پرت |لینک به نوشته
تولد سوسک یتیم

چن وقت پیش تولد یکی از هم اتاقیام به نام گیریشا بود. می خواستیم شگفت زدش کنیم.ساعت ۲ شب از خواب بیدارش کردیم و یه جشن حسابی واسش گرفتیم .اینا هم کادوهاش بودن.

حدس می زنید توشون چی باشه؟

کلیک کنید تا ببینید



سه شنبه 8 اردیبهشت1388-21:16 |   | دودره | گروه  |لینک به نوشته
اولین امتحانمون فیزیک!

فردا میریم اینجا امتحان بدیم.

جون من لابی دانشگامونو دارید؟

یادش بخیر زینب کبری (مدرسه راهنماییمون)سالنش ازین جا بزرگتر بود هروقت هوا سرد میشد تو سالن صف وایمیستادیم ورزش صبحگاهی می کردیم.

 دوستان واسه امتحان فردا نیازمند یاری همتون هستم.تا الان که فرصت نشده درس بخونم. الانم پیجمون می کنن واس کلاس شنا! در کل من فردا هر کی بغل دستم باشه باید بهم برسونه. اگه این متنو ندیدید که هیچی اگه دیدید به دوستاتونم بگید

 

ممنون



سه شنبه 8 اردیبهشت1388-21:5 |   | دودره | گروه پرت |لینک به نوشته
الی از دیار مغرب به هلاکتی در افتاد

حاشا نمی کنم. وحشی شده ام . ازتوحش موحش خویش سخت وحشت دارم.

 

دوش نیز وقتی وحشی بودم این غزل چرت را سرودم.

 

مرغ جانم شده آتشکده ی یارانم                     این چنین است که من غم زده و  نالانم

چو اس اس ببرد و باخت مرا سود چه باد؟            روزگاریست که من خسته ازین آمالم

از برای چه شده تنگ خانه قلبم ؟                      که من عمریست دچار غم و انده مالم

آن یکی دوست بگفتم که گزین زین ۱ و ۲            گفت دو و گند زد به همه احوالم

الی در راه خرابات به خود واقف بود                     وقف او بود که این سان شده این پایانم

من بسی سخت به خود گیرم و خواهم که شوم   غرق در فکر تصلای غم جانانم

دوست را دوست نمی فهمد اگر می فهمید           این متیمی به ازین بود و منه او آنم

من دگر هیچ نفهمم که چه گویم به خدا              آن چنان گم شده در کوچه ی این دالانم

حالتی رفت و نمازم بشکست وای به من!          که در این خوان و به فکر قدح آن خوانم

حول الحال که گفتند بخوانید این کرد                غافلم من نه  به پارم نه به این امسالم

یار اگر نیست توانایی صحبت چه کنم               من بسی خسته و آشفته پریشان حالم

 



سه شنبه 8 اردیبهشت1388-15:12 |   | دودره | گروه ادبی |لینک به نوشته

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود .

کلی با مامانم حرف زدم و خندیدم و دلم وا شد.

البته امروز اولش روز خوبی نبود و تا ساعت ۴ غصه می خوردم که نه به ۵ شنبه این هفته و نه به اون هفته.

در کل اسماعیل درونم ذبح شده.الته خودش ذبح شد. من نمی خواستم ذبحش کنم.



پنجشنبه 3 اردیبهشت1388-21:37 |   | دودره | گروه چرت |لینک به نوشته
امروز عکس گوگل این شکلی بود

 

 Happy Earth Day! 

 

در ۲۲ آپریل هر سال روز زمین جشن گرفته میشه و طرح اون الهام گرفته از افزایش آگاهی وبهاء برای فعالیت های زمین است. و هر سال برگزار میشه در خلال دو بهار در نیم کره شمالی و نیم کره جنوبی که پیدا شد توسط سناتور نیلسون آمریکایی کشف شدو هر ساله در بسیاری از کشور ها جشن گرفته میشه.

  

Earth Day, celebrated April 22, is a day designed to inspire awareness and appreciation for the Earth's environment. It is held annually during both spring in the northern hemisphere and autumn in the southern hemisphere. It was founded by U.S. Senator Gaylord Nelson as an environmental teach-in in 1970 and is celebrated in many countries every year.

The United Nations celebrates an Earth Day each year on the March equinox, a tradition which was founded by peace activist John McConnell in 1969. 

 

اگه اینگیلیسی حالیتون میشه که اصلشو بخونید چون ترجمش زیاد جالب نشد                              

 



چهارشنبه 2 اردیبهشت1388-22:17 |   | دودره | گروه  |لینک به نوشته